 |
مرا تو بیسببی نيستی. بهراستی صِلتِ کدام قصيدهای ای غزل؟ ستارهبارانِ جوابِ کدام سلامی به آفتاب از دريچهیِ تاريک؟ کلام از نگاهِ تو شکلمیبندد. خوشا نظر بازيا که تو آغازمیکنی! * پسِ پشتِ مردمکانات فريادِ کدام زندانیست که آزادی را به لبانِ برآماسيده گلِ سرخی پرتابمیکند؟ــ ورنه اين ستارهبازی حاشا چيزی بدهکارِ آفتاب نيست. * نگاه از صدایِ تو ايمنمیشود. چه مومنانه نامِ مرا آوازمیکنی! * و دلات کبوترِ آشتیست، درخونتپيده به بامِ تلخ. بااينهمه چه بالا چه بلند پروازمیکنی!
احمد شاملو
|
 |
|